السام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
السام . [ اِ ] (ع مص ) فهمانیدن و آموزانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ♦ السام حجت کسی را ؛ تلقین کردن و آموختن دلیل او را. (از اقرب الموارد). ◄ جستن و طلب کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ لازم گردانیدن راه را به کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). واداشتن کسی به رفتن راهی . (از اقرب الموارد). ◄ چشانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یقال : ماالسمته ؛ یعنی او را نچشانیدم . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).