الحال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الحال . [ اَ ] (ع ق ) این هنگام . همین وقت . همین حالا. (فرهنگ ناظم الاطباء). اکنون، مرکب است از الف و لام عهد و حال، و بعضی از مردم که آنرا لفظی مفرددانند و بکسر اول خوانند غلط محض است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). کنون . فعلاً. بالفعل : بمشک و غالیه ٔ خال و زلف او قلمم نوشت مدحت محمودبن حسن الحال . سوزنی . الحال چنانچ ضریبه ٔ خراج هفتاد و دو دینار گشته ... (تاریخ قم ص ١٤٣).