التماس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) جستجو کردن، خواستن.<BR>۲- (اِمص.) خواهش، در - خواست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص م.) جستجو کردن، خواستن. ۲- (اِمص.) خواهش، در - خواست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
التماس . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) جستن چیزی . (منتهی الارب ) (بحر الجواهر). جستن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). طلب چیزی با تساوی بین آمر و مأمور. (غیاث اللغات ). سؤال با تساوی . (از غیاث ). ◄ در عرف، طلب چیزی با تواضع. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). سؤال ادنی باعلی . (غیاث اللغات ). تضرع . خواهش : هرچند این التماس هراس بر من مستولی گردانید. (کلیله و دمنه ). و التماس او بر این مقصور گشته است . (کلیله ودمنه ). بر موجب التماس او آن ملطفات را بحضرت سلطان فرستادم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). امیرالمؤمنین الناصرلدین اﷲ التماس او مبذول داشت . (جهانگشای جوینی ). مردمان چون باغ از آنجا گل بدامن میبرند التماس عاشقان افتاده هرجا بر زمین . وحید (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
استغاثه، تضرع، لابه، استدعا، تقاضا، تمنا نماز، خضوع خواهش، مراد، کام، حسرت، رویا، طمع، مقصود، منظور، هوس، آرزو ازوجز (ازوچز)
واژگان فارسی سره واژهدان
لابه، درخواست، خواهش