اقوام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اقوام . [ اَق ْ ] (ع اِ) ج ِ قَوْم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بمعنی خویشاوندان و فرقه ها و گروهها و طایفه ها. (ناظم الاطباء) : چشم از آنروز که برکردم و رویت دیدم بهمین دیده سر دیدن اقوامم نیست . سعدی . و رجوع به قوم شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ارحام، اقربا، بستگان، خویشان، وابستگان (متضاد: اغیار، بیگانگان)
فرهنگ طیفی واژهدان
بستگان، خویشان، خویشاوندان، وابستگان، نزدیکان، اطرافیان، منسوبین، قوم و خویش، خویش، کس و کار، پیوندان، فامیل، فکوفامیل، متعلقان، متعلقین، اقارب، اقربا، الاقربفالاقرب فرزندان، اولاد، زادورود، ابنا، اخلاف، بچه، فرزند همقبیله، همطایفه، هموطن، عترت خواهر، همشیره، آبجی، برادر، اخ، داداش، اخوی، برادر تنی (اعیانی)، اخوان، دوقلو عمه، عمو، خاله، دایی، عمهقزی (عمقزی) باجناغ، باجناق، جاری عروس، داماد اقوام سببی، نسبی برادرزاده، عموزاده، نوه عمو پدر، مادر، ولی پسرخوانده، دایه زن، عیال، محرم، شوهر، جفت، زوج، همسر ناپدری، برادرخوانده، برادر رضاعی، برادر ناتنی، ناپسری، نادختری
واژگان فارسی سره واژهدان
مردمان، تیرهها