افیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افیق . [ اَ ] (ع ص، اِ) پوستی که دباغت او تمام نشده باشد. (آنندراج ). پوست نیم پیراسته یا پوستی که آن را نادوخته یا ناشکافته دباغت دهند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). پوست ناتمام پیراسته . (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ). ◄ دلو بزرگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
افیق . [ اَ ] (ع ص ) در نهایت کرم یا علم شونده یا در غایت فصاحت وفضایل شونده . مؤنث : اَفیقة. (از منتهی الارب ). کسی که در نهایت فصاحت و فضایل باشد. و کسی که در نهایت کرم و علم شود. (ناظم الاطباء). آفق . (منتهی الارب ).
افیق . [ اَ] (اِخ ) اسم چند محل است : ١- اسم شهری بود که در مرز و بوم یهودا و بن یامین بطرف شمال غربی اورشلیم در نزدیکی سوکوه واقع بود و الاَّن آنرا بلدالفوقه گویند که در آنجا اسرائیلیان از فلسطینیان شکست یافته ... تابوت عهد نیز از ایشان گرفته شد و هر دو پسر عیلی هلاک گشتند. ٢ - شهری در یزرعیل در نزدیکی شونم که در حوالی آن شاؤل و یوناتان بقتل رسیدند. ٣ - اسم شهری بود که در قسمت سبط و در مرز و بوم شمالی کنعان بود.بعضی را گمان چنان است که افیق همان افقا می باشد که بهیکل زهره شهرت یافته بود. و بسیاری از آثار و خرابه های آن تا امروز باقی است . رجوع به قاموس کتاب مقدس شود. ٤ - اسم قصبه ایست که در سر وادی افیق بمسافت ٦ میل بطرف شرقی دریای جلیل واقع می باشد و احتمال میرود که همان جایی باشد که بن هدد عساکر آرامیان را جمع نمود. ٥ - اسم قصبه ای از اعمال کنعان است که یوشع شهریار آنرا بقتل رسانید و احتمال میرود که این همان افیقه باشد که در نزدیکی تفوح در کوههای یهودا واقعو در نزدیکی حبرون می باشد. (از قاموس کتاب مقدس ).