افغان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افغان کردن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ای خدایا گفتن به استغاثه . زاری کردن . ناله کردن : بانگ بردارند و بخروشند بر امید خورد چون حدیث جو کنی بیشک خران افغان کنند. ناصرخسرو. مطرب همی افغان کند که می خور ای شاه که این جشن خسروان است . ناصرخسرو. گر عیب من ز خویشتن آمد همه از خویشتن به پیش که افغان کنم . ناصرخسرو. خسروا عدل تو جاییست که از چنگل باز هیچ تیهوبچه در ملک تو افغان نکند. مجیرالدین بیلقانی . میترسم از این کبود زنجیر کافغان کنم آن شود گلوگیر. نظامی . در نهان جان از تو افغان می کند گرچه هرچه گوئیش آن میکند. مولوی .