افسای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افسای . [ اَ ] (نف مرخم ) افسون خوان و رام کننده . (مجمعالفرس ). افسونگر و رام کننده را گویند و افسانیدن رام کردن را. (برهان ) (آنندراج ). افسون و افسون خوان . (فرهنگ شعوری ). جادوگر. افسونگر. (ناظم الاطباء). فسون خواننده . افسون خوان . (فرهنگ خطی ). افسا. افساینده . ♦ پری افسای ؛ افسونگر پری . جن گیر. رام کننده ٔ پری . ♦ کژدم افسای ؛ رام کننده ٔ عقرب . عقرب گیر. عقرب افسا. ♦ مارافسای ؛ رام کننده ٔ مار. مارگیر. آنکه مار را افسون کند. مارافسا : زمان کینه ورش هم بزخم کینه ٔ اوست بزخم مار بود هم زمان مارافسای . عنصری . گر حسودت بسیست عاجز نیست اژدها از جواب مارافسای . انوری . فسونگر مار را بگرفت در مشت گمان بردم که مارافسای را کشت . نظامی . بد اوفتند بَدان لاجرم که درمثل است که مار دست ندارد ز قتل مارافسای . سعدی . و رجوع به افسا و افساییدن شود.