افسانهگوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افسانه گوی . [ اَ ن َ ] (نف مرکب ) کنایه است از نقال وقصه گوی . (انجمن آرای ناصری ). افسانه گو : زر افتاد در دست افسانه گوی بدررفت از آنجا چو زر تازه روی . سعدی (بوستان ). مطرب و شطرنج باز و افسانه گوی راه ندهند. (از مجالس سعدی ). رجوع به افسانه و افسانه پرداز و ترکیبات آن شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی