افتقار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افتقار. [ اِ ت ِ ] (ع مص )نیازمند گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). حاجت بکسی پیدا کردن . و به این معنی با «الی » متعدی شود. (از اقرب الموارد). ◄ درویش گشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فقیر گردیدن . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) احتیاج . درویشی . خواری . عاجزی . (از منتخب و غیره بنقل غیاث اللغات ). بی چیزی . (یادداشت بخط مؤلف ) : چون به انبازیست عالم برقرار هر کسی کاری گزیند ز افتقار. مولوی . روز قیامت که خلق طاعت و خیر آورند ما چه بضاعت بریم پیش کریم، افتقار. سعدی . درویش را که نام برد پیش پادشاه هیهات از افتقار من و احتشام دوست . سعدی . در ازل رفتست ما را با تو پیوندی که هست افتقار ما نه امروز است و استغنای تو. سعدی .