اعمش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعمش . [اَ م َ ] (ع ص ) سست بینایی که چشمش بعلتی آب راند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آنکه آب چشم او میریزد بجهت بیماری . (آنندراج ). آنکه ببیند و از چشمش آب میریزد. (بحر الجواهر). آنک بد بیند و آب همی ریزد. (تاج المصادر بیهقی ). خوچیده چشم . (المصادر زوزنی چ تقی بینش حاشیه ٔ ص ٣٣٨). آنکه بد بیند و از چشم آب همی ریزد، یقال : اعمش و ارمش (اتباع ). (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ). آنکه آب از چشمش بسبب مرض جاری باشد. (از منتخب و لطائف از غیاث اللغات ). آنکه ضعف باصره با ریزش آب از چشم دارد. آب ریزنده چشم و ضعیف بینا. آنکه از چشم وی آب رود. آنکه آب از چشمش رود و نیک نتواند دید. سست بینایی که چشمش به علتی آب راند. آنکه ببیند و ازچشمش آب همی ریزد. (یادداشتهای مؤلف ) : از تبش گشته غدیرش همچو چشم اعمشان وز عطش گشته مسیلش چون گلوی اهرمن . منوچهری . هرکه بر تو گشاد تیر دعا اگر اعمی بود اگر اعمش به نشانه رسد درست و صواب همچواز شست و قبضه ٔ آرش . سوزنی . نرگس چشم خماری همچو جان آخر اعمش بین و آب از وی چکان . مولوی .
اعمش . [ اَ م َ ] (اِخ ) لقب سلیمان بن مهران قاری تابعی مولای بنی کاهل از بنی اسد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سلیمان بن مهران اسدی مکنی به ابومحمد از تابعین مشهورو اصل وی از بلاد ری بود. وی در کوفه زندگی کرد و به همان جا بسال ١٤٨ هَ . ق . درگذشت . او به علوم قرآن و حدیث و فرایض دانا بود و در حدود ١٣٠٠ حدیث روایت کرد. ذهبی گوید: او در دانشهای مفید و عملهای نیک سرآمد بود. (از الاعلام زرکلی ). و رجوع به ابومحمد سلیمان بن مهران ... در همین لغت نامه و عیون الاخبار و الموشح ص ٤٢ و المصاحف و فهرست آن و معجم الادباء ج ١ ص ٢٨٣ و عقدالفرید و قاموس الاعلام ترکی و ضحی الاسلام ج ٣ ص ١١٥ و تاریخ علم کلام شبلی نعمانی ص ١٤٦ و تاریخ بیهق ص ١٥٩ و ١٦٨ و تاریخ الخلفا ص ١٨٠ و روضات الجنات ص ٣٢٠ شود.