اعماق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعماق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ عُمق و عَمق و عُمُق، بمعنی مغ چاه و وادی و کوه و کرانه ٔ دشت دور از دیدار و جز آن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).ج ِ عَمق، کرانه ٔ دشت دور از دیدار. (آنندراج ). ج ِ عُمق و عَمق و عُمُق، بمعنی ته چاه و دشت و کرانه های دور مفازه و جز آن . (از اقرب الموارد). مغها. گودیها. تکها. (ناظم الاطباء) و رجوع به کلمات مذکور شود.
اعماق . [ اِ ] (ع مص ) مغاک کردن . (ناظم الاطباء)(منتهی الارب ) (آنندراج ). ژرف کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ژرف تر فروبردن . (مصادر زوزنی ). گود گردانیدن چاه . (از اقرب الموارد). اِعتِماق . تَعمیق . (اقرب الموارد). ◄ دور اندیشیدن . (ناظم الاطباء).
اعماق . [ اَ ] (اِخ ) شهریست مابین حلب و انطاکیه، جای ریزش آب بسیار که بجز موسم گرماخشک نشود. و هو جمع باعتبار اجزائه . (منتهی الارب ). یاقوت آرد: در فتح قسطنطنیه از آن ذکر آمده . گفته اند: رومیان در اعماق و دابق فرودآمدند و شاید در لفظ جمع ذکر شده و مراد از آن عمق باشد و آن کوره ای میان حلب و انطاکیه نزدیک دابق است . (از معجم البلدان ).