اعضاض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعضاض . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ عِض ّ، بدخوی و فصیح و سخنور و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به عِض ّ شود.
اعضاض . [ اِ ] (ع مص ) گزانیدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). در گزانیدن قرار دادن : اعضه الشی ٔ؛ جعله یعضه . (از اقرب الموارد). فرا دندان دادن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بشمشیر زدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). با شمشیر خود زدن : اعضه سیفی ؛ ضربته به، و فی الاساس : «اعض السیف بساق البعیر». (از اقرب الموارد). بشمشیر بزدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ خداوند شتران خار و عض خوار گردیدن . (منتهی الارب ). خداوند شتران خارخوار گردیدن . (ناظم الاطباء) . خداوند شتران خارخورنده گردیدن : اعض القوم ؛ اکلت ابلهم العض . (از اقرب الموارد). ◄ دورتک و بسیارآب گشتن چاه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).دورتک و تنگ گلو بودن چاه و گویند پرآب شدن چاه باشد. (از اقرب الموارد). ◄ خارناک و کثیرالعض شدن زمین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بسیارعض شدن زمین . (از اقرب الموارد). ◄ و فی الحدیث : من تعزی بعزاءالجاهلیة فاعضوه بهن ابیه و لاتکنوا؛ ای قولوا له اعضض ایر ابیک و لاتکنوا عنه بالهن، تنکیلاً له و تأدیباً. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).