اطلاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ طِّ) [ ع. ] (مص ل.) آگهی یافتن، با خبر شدن. ج. اطلاعات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ طِّ) [ ع. ] (مص ل.) آگهی یافتن، با خبر شدن. ج. اطلاعات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اطلاع . [ اِ] (ع مص ) اطلاع ستاره و خورشید؛ پدید آمدن آن . (از اقرب الموارد). اطلاع ستاره ؛ طلوع کردن آن . (از متن اللغة). ◄ قی کردن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). اطلاع مرد؛ قی کردن وی . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). قی کردن آدمی . (آنندراج ). ◄ اطلاع معروف به کسی ؛ نیکویی کردن با وی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نیکوئی کردن با کسی . (ناظم الاطباء). ◄ اطلاع رامی ؛ از بالای هدف گذرانیدن تیر را. (از منتهی الارب ). از بالای نشانه گذرانیدن تیر را. (ناظم الاطباء). از سر آماج گذرانیدن تیر را. (آنندراج ). گذشتن تیر تیرانداز از بالای نشانه . و عبارت اساس چنین است : گذشتن تیر تیراندازاز سر نشانه . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ اطلاع فلان ؛ شتابانیدن او را. (منتهی الارب ).شتابانیدن کسی را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)(از متن اللغة). ◄ اطلاع کسی را بر رازش ؛ آگاهانیدن او را. (از منتهی الارب ). وقوف دادن کسی رابر سرّ خود. (آنندراج ). آگاهانیدن کسی را بر راز خویشتن . (ناظم الاطباء). اطلاع فلان بر رازش ؛ آشکار کردن آن را برای وی . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ شکوفه برآوردن درخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اطلاع نخل ؛ بیرون آمدن شکوفه ٔ نخستین آن . (از اقرب الموارد)؛ پدید آمدن طَلْع آن . (ازمتن اللغة). ◄ برآوردن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ بیرون آمدن گیاه . (از اقرب الموارد). بیرون آمدن کشت . (از متن اللغة). ◄ دیده ور گردانیدن . (ترجمان تهذیب عادل بن علی ص ١٤) (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ◄ دیده ور شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مقدمه ٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ) (زوزنی ). ◄ بربالای چیزی برآمدن . (مقدمه ٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ). ◄ بر چیزی مشرف شدن . (از اقرب الموارد).اطلاع سر کسی ؛ مشرف شدن بر چیزی . ◄ بر بالای کوه برآمدن . (از متن اللغة). ◄ اطلاع فلان بر کسی ؛ آمدن وی بناگاه . (از اقرب الموارد). هجوم کسی . (از متن اللغة). ◄ اطلاع به فجر؛ نگریستن بدان هنگام برآمدن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ اطلاع خرمابن ؛ مشرف شدن آن بر گرداگردش . (از متن اللغة). رجوع به مُطلعة شود. ◄ اطلاع کسی را بر چیزی ؛ دانا کردن وی را. ◄ اطلاع خرمابن ؛ دراز شدن نخیل . (از متن اللغة).
اطلاع . [ اِطْ طِ ] (ع مص ) اطلاع امر؛ دانستن آن . (از اقرب الموارد). اطلاع بر چیزی ؛ دانستن آن و دیده ور شدن بدان . (از متن اللغة). اطلاع بر باطن چیزی ؛ واقف گردیدن و دیده ور شدن بر آن . (منتهی الارب )؛ آشکار شدن آن نزد کسی . (از اقرب الموارد). دیده ور شدن و واقف گردیدن بر کاری . (آنندراج ). واقف گردیدن و دیده ور شدن بر باطن چیزی . (ناظم الاطباء). ◄ اطلاع به زمینی ؛ رسیدن آن را. (از منتهی الارب ). رسیدن زمینی را. (ناظم الاطباء). اطلاع به زمین پست و هموار؛ رسیدن بدان . (از متن اللغة). ◄ اطلاع بر کسی ؛آمدن نزد وی و متوجه شدن . (از منتهی الارب ). آمدن نزد کسی . (ناظم الاطباء) . بناگاه نزد کسی آمدن . (از اقرب الموارد). ◄ اطلاع از کسی ؛ پنهان گردیدن . از لغات اضداد است . (ازمنتهی الارب ). پنهان گردیدن . (ناظم الاطباء). ◄ برآمدن آفتاب و جز آن . ◄ واقف گردیدن بر کاری . و یعدی بعلی ̍. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ بر بالای چیزی برآمدن .(آنندراج ). ◄ شکوفه برآوردن خرمابن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ آگاه شدن خواستن و آموختن . منه قوله تعالی : هل انتم مطلعون فاطلع ؛ ای هل انتم تحبون ان تطلعوا فتعلموا این منزلتکم من منزلةالجهنمیین فاطّلع المسلم فرأی قرینه فی سواءالجحیم . و در قرائت بعض مطلعون کمحسنون فاطلع آمده . (منتهی الارب ). ◄ در تداول فارسی زبانان، خبر و آگاهی . باالفاظ دادن و نمودن و شدن و یافتن منضم شده مصادر مرکب میسازد و با لفظ «اطلاع کردن » غلط است . (فرهنگ نظام ). علم و وقوف و آگاهی و هش و دانایی . (ناظم الاطباء). با لفظ بودن و دادن و یافتن مستعمل : گوش رابندد طمع در استماع چشم را بندد غرض از اطلاع . مولوی . طَمْعِ لوت و طَمْعِ آن ذوق و سماع مانع آمد عقل او را ز اطلاع . مولوی . کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد. (گلستان ). واعظ نادان چه گوید از جمال روی دوست چون به سرّ این سخن هرگز نبودش اطلاع . اسیر لاهیجی (از آنندراج ). ♦ بااطلاع ؛ مطلع. آگاه . باخبر. رجوع به اطلاع شود. ♦ بی اطلاع ؛ بیخبر. ناآگاه . رجوع به اطلاع شود. ♦ کم اطلاع ؛ آنکه معلومات اندک دارد. آنکه آگاهی ناچیز دارد. رجوع به اطلاع شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
اطلاعرسانی، آگاهی، انتقال دانش، آگاهسازی، انتشار، نشر، اشاعه، خبرپراکنی اطلاعات، اطلاعات کامپیوتری، پایگاه دادهها، انتقال اطلاعات، تکنولوژی اطلاعات، آیتی، پردازش دادهها رسانههای گروهی، نشر، مخابرات روایت اعلام، اعلان، ابلاغ، اذان، اخطار، آگهی، آگهی تجاری بیان مطلب خوداظهاری [مالیات] تنبیه، تنبه، اخطار خبرچینی، خبرکشی وزارت اطلاعات، ضدجاسوسی، عملیات سری معرفی، آشناسازی آشنایی، سابقه، سابقه ذهنی، پیشینه
واژگان فارسی سره واژهدان
گزارش، پیام، آگاهی، آگاهبود