اصلاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ ) [ ع. ] (مص م.)۱ - سر و سامان دادن، تصحیح کردن.<BR>۲- کوتاه و مرتب کردن موی سر و صورت.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ ) [ ع. ] (مص م.)۱ - سر و سامان دادن، تصحیح کردن. ۲- کوتاه و مرتب کردن موی سر و صورت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصلاح . [ اِ ] (ع مص ) راست کردن عصا و چوب را به آتش . (منتهی الارب ). ◄ بصلاح آوردن . (زوزنی ). بصلاح آوردن و نیکو کردن . (آنندراج ). نیکو کردن .(منتهی الارب ). با صلاح آوردن . (مؤید الفضلا) (ناظم الاطباء) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٣). لَم ّ. (تاج المصادر بیهقی ). بصلاح آوردن و نیک و بهتر کردن . ضد افساد.مثال : حالت مشرقیان قابل اصلاح است . (فرهنگ نظام ). درست کردن . التیام دادن . بسامان آوردن . سر و سامان دادن به کارها. درست کردگی و راست کردگی . (ناظم الاطباء). ضد افساد چیزی . دور کردن تباهی و راست کردن چیزی . (از قطر المحیط) (از المنجد) : نیش کژدم ... را اگرچه بسیار بسته دارند و در اصلاح آن مبالغت نمایند، چون بگشایند بقرار اصل بازرود. (کلیله و دمنه ). کلک سر سبز اوست از پی اصلاح ملک از حبشه سوی روم تیزرونده نوند. سوزنی . یکی از وزرا بر زیردستان رحمت آوردی و اصلاح همگنان را بخیر توسط کردی . (گلستان ). چون بازنیاید ز بت و بتکده خسرو اصلاح مزاج سگ دیوانه چه کوشم ؟ ؟ (از آنندراج ). ◄ نیکویی نمودن . (منتهی الارب ). احسان کردن . نیکویی کردن . (از مؤید الفضلا). نیکویی نمودن، یقال : اصلح الیه ؛ اذا احسن . با همدیگر نیکی کردن . (ناظم الاطباء).به کسی نیکی کردن . (از المنجد) (از قطر المحیط). و گویند: اصلح اﷲ له فی ذریته و ماله . (از المنجد). ◄ با هم آشتی کردن . (منتهی الارب ). آشتی نمودن . خلاف افساد. (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). آشتی کردن . (مؤید الفضلاء) (فرهنگ نظام ). ◄ اصلاح میان قوم ؛ سازش دادن آنان را. (از قطر المحیط). اصلاح میان کسان ؛ سازش دادن ایشان را. (از المنجد). ◄ به اصلاح آوردن معیشت ؛ ترقیح . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ تراشیدن یا زدن یا پیراستن موی سر و صورت . آرایش زلف و ریش . (ناظم الاطباء). رجوع به اصلاح کردن و اصلاح صورت و اصلاح سر شود : بس که اصلاح خط خوب تو دارم در نظر در میان خواب [هم ] تصحیح قرآن می دهم . ؟ (از آنندراج ). ◄ فراهم آمدن قومی بر امری . (منتهی الارب ). ◄ اصلاح ساز؛ پرداخت کوک آن . ◄ تصحیح . ◄ رفع عیب و فساد چیزی . ◄ ترتیب و بند و بست . ◄ بهبود از بیماری . (ناظم الاطباء). ◄ اصلاح دارویی ؛ داروی دیگری با آن یار کردن تا از جنبه ٔ زیان آن بکاهد. تهیه و آماده و ساخته کردن دارو: عم انه امر باصلاحه فاصلح و اخذه لوقته . (عیون الانباء ج ١ ص ١٩٦). ◄ در تداول امروز، از نظر مذهبی و اجتماعی مرادف کلمه ٔ رفرم است و آن در آغاز عبارت از جنبش دینی اصلاح خواهانه ای بود که مارتین لوتر در آلمان بسال ١٥٢١ م . بدان همت گماشت و از کلیسیای کاتولیکی انشعاب کرد و آنگاه زوینگل و کالون در سویس از جنبش وی پیروی کردند و در نتیجه ٔانشعاب آنان مذهب پروتستان پدید آمد و در برابر کلیسیاهای کاتولیک، کلیسیاهای پروتستان ها در سراسر کشورهای مسیحی تأسیس یافت . رفته رفته کلمه ٔ اصلاح بر هر تغییری خواه مذهبی و خواه اجتماعی و سیاسی اطلاق گردید، چنانکه هم اکنون مراد از اصلاح امور، دادن تغییرات سودمند در کارهاست و اصلاح طلبان یا اصلاح خواهان کسانی هستند که خواستار اصلاحات اجتماعی بشیوه ٔ تکامل و تدریج اند، در برابر دسته های افراطی و انقلابی که تغییر اوضاع را بشیوه ٔ انقلاب می طلبند. رجوع به عنوانهای اصلاح طلب و اصلاح خواه شود. ◄ (اِخ ) اصلاح المنطق، کتابی ازآن ابن سکیت بود که ابوزکریا خطیب تبریزی بشرح و تهذیب آن پرداخت و اب لویس شیخو آنرا بعنوان تهذیب الالفاظ طبع کرد. (٨٩٦ از اعلام المنجد).
مترادف و متضاد واژهدان
آشتی، سازش، صلح تصحیح، تنقیح، غلطگیری تعمیر، مرمت تادیب، تزکیه، تهذیب دستکاری، رتوش
واژگان فارسی سره واژهدان
ویژگیها، ویرایش، سامان دادن، زدایش، درستکردن، پیرایش، پیراستن، بهسازی، بازسازی، آراستن