اصرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصرام . [ اِ ] (ع مص ) اصرام مرد؛ اصرم شدن وی . (قطر المحیط). رجوع به اصرم شود. محتاج و بسیارعیال گردیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). محتاج و صاحب عیال بسیار گردیدن شخص . (ناظم الاطباء). درویش شدن . (تاج المصادر بیهقی ). نیازمند شدن مرد. (صحاح ). و در اساس آمده است اصرم شدن وی یعنی نیازمند شدن او در حالی که در وی تماسکی است . (از اقرب الموارد).بدحال شدن مرد در حالی که در وی تماسکی است . و اصل آن اینست که قطعه ای از مال برای او باقی مانده است . (از تاج العروس ). ◄ اصرام نخل ؛ به وقت درو رسیدن خرمابن و جز آن . (منتهی الارب ). به وقت درو رسیدن خرمابن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). به بریدن آمدن بار خرما. (تاج المصادر بیهقی ). هنگام بریدن بار خرما شدن . رسیدن وقت بریدن خرما. هنگام بریدن آن فرارسیدن . (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد). ◄ صاحب گله ٔ شتران شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
اصرام . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صَرْم، معرب چرم . (تاج العروس ). رجوع به صرم شود. ◄ ج ِ صِرْم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج ِ صِرْم، بمعنی ضرب و جماعتی از مردم که بسیار نباشند و بگفتار صاحب صحاح بمعنی خانه های مجتمعی از مردم یا بقول دیگران بمعنی جماعتی که با شتران خود به ناحیه ای بر کنار آب فرودآیند، و گفتار زن صاحب آب از همین معنی است که آنها همه ٔ اطراف را غارت میکردند ولی به غارت صرمی که وی در آن بود نمیپرداختند، و گفتار نابغه از همین معنی است که جیش را وصف میکند نه شب را چنانکه جوهری توهم کرده و ابوسهل و ابن بری بدان متوجه شده اند : او تزجروا مکفهرّاً لا کفاء له کاللیل یخلط اصراماً باصرام . یعنی هر تیره ای (حی ) به قبیله ای از بیم غارت کردن وی درمی آمیخت . و طرماح گوید: یا دار اَقوت ْ بعد اصرامها عاماً و ما یبکیک من عامها. (از تاج العروس ). ج ِ صِرْم، جماعة مردم و خانه های مجتمع در یک جا. (آنندراج ). ج ِ صِرْم، به معنی ضرب و صنف و جماعت . (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). و رجوع به صِرْم شود.