اصباغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصباغ . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صِبْغ و صِبَغ. (منتهی الارب ) (دهار). ج ِ صِبْغ. رنگها. (آنندراج ) (غیاث ). ج ِ صِبْغ و صِباغ . (ناظم الاطباء) . رنگها. نانخورشها. ج ِ صِبْغ و صِبَغ، بمعنی صِباغ . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). رجوع به صِبْغ و صِباغ شود: آنرا به انواع الوان و اصباغ چون عرصه ٔ باغ بیاراستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص ٤٢١).
اصباغ . [ اِ ] (ع مص ) اصباغ نعمت ؛ تمام کردن و کامل گردانیدن نعمت را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسباغ نعمت بر کسی . (قطر المحیط) (اقرب الموارد). رجوع به اسباغ شود. ◄ غوره ٔ خرمابن به پختن درآمدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اصباغ نخله ؛ غوره ٔ آن به حال رسیدن درآمدن . (از اقرب الموارد). ◄ اصباغ ناقه ؛ افکندن آن بچه ٔ موی برآورده را. (منتهی الارب ). بچه ٔ موی برآورده افکندن شتر. (ناظم الاطباء). اَصْبَغَت الناقةُ؛ القت ولدهاو قد اشعر. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). ◄ خوردن گوشت و خون خنزیر: اصبغ یده فی لحم خنزیر و دمه ؛ یعنی خورد آنرا. و این حجت است مر شافعی را بر حرمت نرد و آن بدتر از شطرنج است . (منتهی الارب ).