اصبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصبار. [ اِ ] (ع مص ) شکیبائی فرمودن کسی را و صابر گردانیدن او را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شکیبا گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). صبر فرمودن کسی را: اَصْبَرَ فلاناً؛ امره بالصبرو جعله صابراً. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). ◄ اصبار مرد؛ خوردن صبیرة (نان تنک ) را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ افتادن در بلا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). افتادن در ام صبور یعنی داهیه و مصیبت . (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ نشستن بر صبیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). نشستن بر صبیر یعنی کوه . (از اقرب الموارد). ◄ بند کردن سر شیشه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اَصْبَرَ؛ شدّ رأس الحوجلة، ای القارورة بالصبار. (اقرب الموارد). بستن سر شیشه را باسربند شیشه . (از قطر المحیط). ◄ سخت ترش گردیدن شیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).اصبار لبن ؛ سخت ترش شدن آن چنانکه به تلخی گراید. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ اصبار چیزی ؛ تلخ شدن آن همچون صبر. (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد). ◄ ما اصبرهم علی النار؛ چه چیز دلیر گردانیده است اینها را بر آتش و چه چیز عمل کنانیده است از اینها عمل اهل نار؟ (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بازداشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
اصبار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صِبْر و صُبْر و صَبَر. (قطر المحیط). ج ِ صِبْر و صُبْر، کرانه و سطبری هر چیزی و طرف آن و ابر سپید. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ اخذه باصباره ؛ ای تاماً باجمعه، قال الاصمعی اذا لقی الرجل الشدة بکمالها قیل لقیها بأصبارها. (اقرب الموارد). ◄ ملأ الکاس الی اصبارها؛ ای الی رأسها. (اقرب الموارد) (قطر المحیط).