اشیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشیم . [ اَش ْ ی َ ] (ع ص ) باخال . ج، شیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه نشان مادرزاد دارد. خالدار. مؤنث : شَیماء. ◄ از رنگهای اسب است، بدینسان که اگر در بدن اسب رنگهای مختلفی بجز رنگ سپید دیده شود و این رنگهای گوناگون کوچک و پراکنده باشد و مقادیر آنها نیز با هم متفاوت بنظر آید، آنگاه گویند اشیم . (از صبح الاعشی ج ٢ ص ١٨).
اشیم . [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) جایی است . و این بجز اشیم است که تثنیه ٔ آن اشیمان بود. (از معجم البلدان ).
اشیم . [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) ابن اسحاق از عبداﷲبن ابی بکر از عبداﷲبن مکنف حارثی آورده است که وی در زمره ٔ کسانی بود که عمربن خطاب برای آنان از وادی القری سهمی تعیین کرد. رجوع به الاصابه ج ١ ص ٢٥ شود.