اشکبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشکبار. [ اَ ] (نف مرکب ) اشک ریز. گریان . اشکباران . اشک افشان : من بچشم خویش دیدم کعبه را کز زخم سنگ اشکبار از دست مشتی نابسامان آمده . خاقانی . عمر تو گم شد بخنده ترک بخنده سود تو از چشم اشکبار چه خیزد. خاقانی . دام و دد دشت را بسویش با من همه اشکبار بینند. نظامی . چو از چشم گرینده ٔ اشکبار بر آن خوابگه کرد لختی نثار. نظامی . چون چنین دیدند ترسایانْش زار میشدند اندر غم او اشکبار. مولوی . میگریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبتی است که در دل بکارمت . حافظ. بحیرتم چو در ابر سفید باران نیست چه دجله هاست که در چشم اشکبار من است . کلیم . ◄ (اِمص مرکب ) و صاحب آنندراج آرد: اشک ریختن . طغرا گفته : تنش کرده از دولت اشکبار مقامات پروانه را استوار. یعنی به دولت اشک ریختن و امر بدین معنی .