اشناق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشناق . [ اِ ] (ع مص ) اشناق قِربه ؛ به شِناق [دوال تسمه ] بستن سر مشک را. (منتهی الارب ). بستن سر مشک و بدست گرفتن سر دوال آن به دو دست . (از المنجد). سر مشک ببستن . (تاج المصادر). ◄ اشناق بعیر؛ بازایستانیدن شتر را به کشیدن مهار چنان که پس گردن شتربه پیش پالان چسبد یا بلند کردن سر را در وقتی که بروی نشسته باشد. (منتهی الارب ). در حال سوار بودن بر شتر، کشیدن مهار و بلند کردن سر آن را. (از المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ اشناق بعیر؛ بلند کردن شتر سر را. لازم و متعدی است و آن از نوادر است . (از اقرب الموارد). بازایستادن شتر از کشیدن مهار وقتی سوار بر آن است (لازم و متعدی است ). (منتهی الارب ).بلند کردن شتر سر را. بالا آوردن شتر سر را. (از المنجد). ◄ اشناق بر کسی ؛ ستم کردن بر وی . (منتهی الارب ). تطاول بر کسی . (از المنجد). ◄ اشناق کسی ؛ دیت جراحت گرفتن . (منتهی الارب ). اَرْش [دیت، رشوت ] گرفتن . (از المنجد). ◄ واجب شدن دیت جراحت (از اضداد است ). (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). واجب شدن اَرْش [دیت ] بر کسی . (از المنجد). ◄ سر دروا کردن شتر. ◄ به میخ بلند آویختن مشک را. (منتهی الارب ). ◄ اشناق چیزی را؛ آویختن آنرا. (از المنجد). ◄ اشناق گوسفند خود به گوسفند کسی ؛ افزودن بدان . (از المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ اشناق دست به گردن ؛ حلقه کردن دست در آن . (از المنجد).
اشناق . [ اِ ] (اِخ ) نام هشتمین مؤسسه ٔ کعبه بود که توان آنرا مؤسسه ٔ پرداخت دیه و غرامت نامید. این مؤسسه بدست تیره ٔ تیم اداره میشد و وظیفه ٔ آن ترتیب پرداخت دیه ها و غرامت ها بود و اگر رئیس این مؤسسه پیشنهادی در آن باب به قریش میداد، آنرا می پذیرفتند. رجوع به تاریخ تمدن جرجی زیدان ص ٢٠ وترجمه ٔ فارسی آن بقلم علی جواهر کلام ج ١ ص ٢١ شود.
اشناق . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ شَنِق . (اقرب الموارد). رجوع به شنق شود.