اشرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشرس . [ اَ رَ ] (ع ص ) بدخو. (منتهی الارب ). شَرِس . ◄ مرد دلاور در جنگ . (منتهی الارب ). دلیر. (مهذب الاسماء). مؤنث : شَرْساء. ج، شُرْس . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) شیر بیشه . ◄ سختی . (منتهی الارب ). و در مَثَل است :عثر باشرس الدهر؛ ای سقط بالشدة. (اقرب الموارد). ◄ شَریس . گیاهی بدمزه . (ازاقرب الموارد).
اشرس . [ اَ رَ ] (اِخ ) ابن حسان یا حسان بکری . در روزگار علی بن ابیطالب (ع ) میزیست و سردار لشکریان اسلام در انبار بود که سفیان بن عوف وی را بکشت . نام او در خطب علی (ع ) آمده است . رجوع به البیان والتبیین ج ٣ ص ٤٠ و ٣٩ شود.
اشرس . [ اَرَ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. رجوع به اشرس السُلمی شود.