اسوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) (ص.)<BR>۱- سوار.<BR>۲- دلیر، آزاده.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) (ص.) ۱- سوار. ۲- دلیر، آزاده.
(اُ یا اِ) [ معر. ] (ص.) سوار. ج. اساور، اساوره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسوار. [ اَس ْ] (اِخ ) شهری است از ولایت صعید مصر که راه ولایت نوبه بر چهارفرسخی آن شهر واقع است و کوهی است بر جنوب آن که رود نیل از پیرامن آن بیرون می آید. (جهانگیری )(برهان ) (سفرنامه ٔ ناصرخسرو) (انجمن آرای ناصری ). این صورت ظاهراً مصحف اسوان است . رجوع به اسوان شود.
اسوار. [ اَس ْ ] (ص، اِ) (در پهلوی : اسوار، اوستایی : اسبارای، بمعنی برنده ٔ اسب ) سوار. فارس . مقابل پیاده . (انجمن آرا). ◄ نامی بوده که ایرانیان به مرد دلیر و یل مشهور میداده اند. (مفاتیح العلوم خوارزمی ). ♦ اسواران (جمع فارسی ) و اساورة (جمع عربی ) ؛ دهقانان و شهزادگان و مرزبانان . رجوع به اسواران و اساورة شود. ◄ بزبان گیلان جمعی باشند ازلشکریان که اقل مرتبه تبری و چماقی همراه دارند که بدان حرب کنند و بر کلاه خود یکدیگر زنند و آن نوع حرب را اسواری گویند. (برهان ) (جهانگیری ).
اسوار. [ اَس ْ ] (ع اِ) ج ِ سور. (دهار). باروها. باره ها: جوانب حصار و حواشی اسوار به افراد امراء و آحاد کبراء لشکر سپرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).