استو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استو. [ ] (اِخ ) خبوشان : خبوشان شهری وسط است از اقلیم چهارم و توابع بسیار دارد و در دفاتر دیوان آن ولایت را استو نویسند و در عهد مغول هولاکوخان تجدید عمارت آن کرد و نبیره اش ارغون خان بر آن عمارت افزود و آب و هوای خوب دارد، حاصلش غلّه و پنبه و انگور و میوه ٔ فراوان باشد. (نزهة القلوب ج ٣ ص ١٥٠).این نام در نسخ جهانگشای جوینی استو، آسو و استوا آمده است . (جهانگشای جوینی ج ٢ ص ١٣ و ١٣٢ و ٢٧٩). و یاقوت آنرا ذیل استوا آورده . رجوع به استوا و دستورالوزراء ص ١٢٧ و حبیب السیر جزو ٤ از ج ٢ ص ٣٥٦ شود.
استو. [ اَ ] (اِ) استه . رجوع به استه شود.