استهلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) ماه نو دیدن.<BR>۲- (مص ل.) پدیدار شدن ماه نو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص م.) ماه نو دیدن. ۲- (مص ل.) پدیدار شدن ماه نو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استهلال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) ماه نو دیدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث ). جستجوی ماه کردن . ◄ دیدن ماه نو خواستن . هلال دیدن خواستن، چنانکه مسلمانان در شب آخر شعبان و رمضان . ◄ برآمدن ماه نو. (منتهی الارب ). هویدا شدن ماه . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ گریستن کودک خرد.(زوزنی ). بانگ کردن کودک . (تاج المصادر بیهقی ). بانگ کردن کودک بوقت تولد. (غیاث ). ببانگ گریستن کودک وقت ولادت و یا عام است . (منتهی الارب ). الاستهلال ؛ ان یکون من الولد مایدل [ علی ] حیاته من بکاء او تحریک عضو او عین . (تعریفات جرجانی ). ◄ بلند کردن متکلم آواز را. بلند کردن حاج آواز را در وقت گفتن لبیک . رفعالصوت . ◄ پست کردن متکلم آواز را. (منتهی الارب ). ◄ آشکارا شدن . (غیاث ). ◄ سخت ریزان گردیدن ابر. (منتهی الارب ). ریختن باران . (زوزنی ). باران در وقت بزمین آمدن . (تاج المصادر بیهقی ). باریدن آسمان . ◄ شمشیربرکشیدن از نیام . ◄ درخشیدن روی از شادی . (منتهی الارب ). ◄ درخشیدن ابر و برق . ◄ براعت استهلال ؛ این صنعت متفرع بر حسن ابتداء است و آن چنان باشد که ابتدای سخن مناسب با مقصود باشد، چنانکه ابومحمد خازن در تهنیت مولود گفته : بشری فقد انجز الاَّمال ما وعدا و کوکب المجد فی افق العلی صعدا. و چنانکه ابوالفرج ساوی در مرثیه ٔ فخرالدوله گفته : هی الدنیا تقول بمل ء فیها حذار حذار من بطشی و فتکی . و چنانکه متنبی در تهنیت بزوال مرض گفته : اَلمجد عوفی اذ عوفیت و الکرم و ذاک عنک الی اعدائک السقم ُ. و چنانکه جامی در آغاز لیلی و مجنون گفته : ای خاک تو تاج سربلندان مجنون تو عقل هوشمندان محبوب ترا نهار لیلی مکشوف ترا سها سهیلی . و ایضاً جامی در اول داستان جدا کردن برادران یوسف را از پدر گفته : فغان زین چرخ دولابی که هر روز بچاهی افکند ماهی دل افروز غزالی در ریاض جان چریده نهد در پنجه ٔ گرگی دریده . و چنانکه مسعودسعد گفته : هزار خرمی اندر زمانه گشت پدید هزار مژده ز سعد فلک بملک رسید که شاه شرق ملک ارسلان بن مسعود عزیز خود را اندر هزار ناز بدید. و چنانچه من در هدم مجلس شوری و حادثه ٔ طامه ٔ کبری گفته ام : مرا باز گیتی به آزار دارد گرفتار دامم دگر بار دارد رهائی کجا یابد از غم کسی کو فلک دائمش قصد آزار دارد دو صد بار جستم ز دام فسونش دگر ره بدامم گرفتار دارد به پیرار و پارم بکین بود و اکنون بترزارم از پار و پیرار دارد نویدم دهد باز از زرق و دانم همان مکر پیرار یا پار دارد. (هنجار گفتار صص ٢١٤ - ٢١٥).