استقرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استقرار. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) ثبات . سکون . آرام گرفتن . (غیاث ) (تاج المصادر بیهقی ). ثابت شدن . (غیاث ). قرار و ثبات ورزیدن به جائی . آرمیدن . (منتهی الارب ). قرار گرفتن : احوال امیرالمؤمنین القادر باﷲو استقرار خلافت بر او. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٠٦). ◄ جای گرفتن . (منتهی الارب ). ◄ قرار و ثبات دادن : ابوسعید بعد از انتظام حال و استقرار کار او با آن لشکر که در صحبت او بودند بازگشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩١). ◄ (اصطلاح فلک ) بعقیده ٔ قدما رجعتی که موجب شود تا ستارگان بنقطه ٔ حرکت خود بازگردند. ♦ استقرار پیدا کردن ؛ قرار گرفتن . ♦ استقرار دادن ؛ قرار و ثبات دادن . ♦ استقرار گرفتن ؛ آرام گرفتن . قرار یافتن . استوار شدن . ♦ استقرار یافتن ؛ آرام گرفتن . قرار یافتن . استوار شدن .