استطراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- نو شمردن.<BR>۲- تازه و نو یافتن.<BR>۳- شگفت داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) ۱- نو شمردن. ۲- تازه و نو یافتن. ۳- شگفت داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استطراف . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) طرفه شمردن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). طرفه داشتن . طریف شمردن . نو گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). طرفه و نو شمردن . (منتهی الارب ): چون فاتحه ٔ این محنت پیدا شد جمعی از معارف ماوراءالنهربلذت استطراف و استجداد مایل شدند و از تطاول و تمادی ایام آل سامان ملالت نمودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی صص ١١٢ - ١١٣). چون قاآن بدید استطراف را بر میان بست اتفاق را در کمرگاه قاآن امتلائی بوده ست بصحت بدل شده ست . (جهانگشای جوینی ). ◄ طریف و تازه ساختن . نو کردن . نو پیدا کردن چیزی را: استطرف الشی ٔ. (منتهی الارب ). ◄ خوش کردن . ◄ شگفت دیدن چیزی را. شگفت داشتن چیزی . (منتهی الارب ).