ازل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ازل . [ اُ ] (ع ص، اِ) ج ِ اَزول .
ازل . [ اَ زَل ل ] (ع ص ) مرد شتاب . ◄ آنکه بر پیشانی اثر شکستگی یا زائد از شجّه دارد. (منتهی الارب ). ◄ آنکه ران و سرونش لاغر باشد. لاغرسرین . (مهذب الاسماء). مرد سبک سرین . مؤنث : زَلاّء. (منتهی الارب ). ◄ گرگ لاغرسرون . گرگ لاغر و سبک سرین و او از کفتار و گرگ زاید. (منتهی الارب ). و آنرا ارسح نیز گویند: الأزل ّ ارسح یتولّد بین الذئب و الضبع. ♦ امثال : اخل الیک ذئب ازل ّ ؛ یقال للرجل اخل الیک ؛ ای الزم شأنک . قال الجعدی : و ذلک من واقعات المنون فاخلی الیک و لاتعجبی . و تقدیر المثل الزم شأنک فهذا ذئب ازل ّ. یضرب فی التحذیر للرجل و یروی اخل الیک ؛ ای کن خالیاً. یقال اخلیت، ای خلوت و اخلیت غیری یتعدی و لایتعدی و قال عنی (؟) مالک العقیلی : اتیت مع الحُداث لیلی فلم ابن فاخلیت فاستعجمت عند خلائی . ای خلوت، و قوله الیک صاماً، الیک امرک و شأنک فان هذا ذئب ٌ ازل و الازل الذی لالحم علی فخذیه و ورکیه و ذلک اسرع له فی المشی . (مجمع الامثال میدانی ). ◄ (اصطلاح عروض ) فاع چون از مفاعیلن خیزد بسبب افتادن دو ((سبب )) آخر، آنرا ازل ّ خوانند. (المعجم فی معاییر اشعارالعجم چ طهران ص ٣٧).
ازل . [ اَ ] (ع مص ) بازداشتن . (تاج المصادر بیهقی ). بازداشتن کسی را. (منتهی الارب ). حبس . ◄ کوتاه کردن رسن اسب و گذاشتن آنرا: ازل الفرس . (از منتهی الارب ). ◄ بازداشتن چهارپای از چراگاه از بیم . (زوزنی ). نگذاشتن شتران خود را بچراگاه از ترس یا از قحط: ازلوا اموالهم . (از منتهی الارب ). ◄ در چاه بماندن . (زوزنی ). ◄ در تنگ سال درآمدن . (منتهی الارب ). در تنگی و سختی افتادن . در تنگی و خشکی سال شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِ) تنگی و سختی سال . (منتهی الارب ). قحطسالی . شدت . (مهذب الاسماء).