ادکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادکن . [ اَ ک َ ] (ع ص ) تیره گون . (دستوراللغه ). دودگون . (زمخشری ). خاکستررنگ . (زمخشری ). خاک رنگ . (مؤید الفضلاء). مایل بسیاهی . (منتهی الارب ). رنگی که بسیاهی مائل باشد. (غیاث اللغات ). که بسیاهی زند. نیلگون . (محمودبن عمر ربنجنی ). اغبر : از جور هفت پرده ٔ ازرق به اشک لعل طوفان بهفت رقعه ٔ ادکن درآورم . خاقانی . یکی رقاص را مانی که سربالش بود احمر یکی دیوانه را مانی که مندیلش بود ادکن . امیرمعزی . ♦ خزّ ادکن ؛ قره خز. خز نیلگون . (مهذب الاسماء) : نمی یاری ز نادانی فکندن گلیم خر بوعده ٔ خزّ ادکن . ناصرخسرو. چون نبود نرم دلت سود ندارد با دل چون سنگ پیرهن خز ادکن . ناصرخسرو. دشت از تو کشید مفرش وشی چرخ از تو خزید در خز ادکن . ناصرخسرو. ♦ مثل خز ادکن ؛ بس نرم . بس تیره : ز روی بادیه برخاست گردی که گیتی کرد همچون خزّ ادکن . منوچهری . هامون گردد چو چادر وشی سبز گردون گردد چون مطرد خز ادکن . فرخی . روز خوش می خور و شب خوش ببر اندر کش دلبر خوشی و نرمی چو خز ادکن . فرخی . سخن حجت بشنو که همی بافد نرم وباقیمت و نیکو چو خز ادکن . ناصرخسرو.