ادرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادرار. [ اِ ] (ع مص ) گردانیدن تیر بر ناخن . ◄ بسیارشیر شدن . ♦ ادرار ناقه ؛بسیار شیر دادن آن . ◄ ادرار مغزل ؛ سخت برگردانیدن دوک را. ◄ ادرار شیئی ؛ حرکت دادن آن . ◄ ادرار ریح سحاب را؛ بباریدن داشتن . دوشیدن باد ابر را. بیرون آوردن باد باران از ابر. (تاج المصادر بیهقی ) : باران بهمنی همه یاقوت گشت و دُر و ادرار ابر گشت همه دُرّ آبدار. حاتمی هروی . ◄ شیر و باران فروگذاشتن . (زوزنی ). ◄ پیوسته گردانیدن عطا. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). پیوسته کردن بخشش . باربار بخشش نمودن . (غیاث اللغات ). ◄ آب ورطوبت راندن، چنانکه داروهای مدرّ: ادرار بول، ادرار حیض، ادرار طمث : بر ادرار به گلشکر علاج کردم شفا یافت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و هر گاه که مادّه برگها میل کند استفراغ یا بعرق باشد یا به ادراربول . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و داروهای لطیف کننده و ادرار بول و طمث آرنده . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و شربتهاکه ادرار بول کند بکار دارند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).ازبهر آنکه رطوبتها را بعرق تحلیل نباشد رطوبتها درتن بماند و بدین سبب ادرار بول بیشتر باشد. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). آبی ترش معده را قوی کند و ادرار کند.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و تدبیر ادرار بول ... برفق باید کرد. (ذخیره ). هر روز قلیه فرمودمی از کوک از بهره آنکه ادرار کند. (ذخیره ). و بعضی داروها ادرار بول کند چون بادیان و تخم کرفس و فطراسالیون و مانند آن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بطم بنمشک، عرب حبةالخضرا خوانند زیادتی اشتهای طعام آرد و ادرار بول کند. (نزهةالقلوب ). ◄ (اِ) در تداول عامه ادرار، بول و شاش را گویند: ادرار کردن . ادرار داشتن . ◄ وظیفه و مقرری . اجراء. مرسوم . مستمری . راتبه . عطیه . انعام : هرچند بلای چرخ، مرسومم هر روز عنای دهر ادرارم . مسعودسعد. ز پیش آنکه ز ادرار تو بگشتم حال نشسته بودم بامرگ در جدال و قتال . مسعودسعد. نان حلال کسب کنیم از طریق علم ادرار چون خوریم چو جهال صوفیان . انوری . شاه خلعت داد و ادرارش فزود پس زبان در مدح عقل او گشود. مولوی . خلعت و ادرار از راهش نبرد کرد گوهر ز امر شاه او خرد و مرد. مولوی . بنده دایم خلعت و ادرارجوست خلعت عاشق همه دیدار اوست . مولوی . مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود. سعدی . و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنی بلیغ بود و ادراری معین کرده . (گلستان ). گفتم خاموش که اشارت سید (ص ) بفقر طایفه ایست که مرد میدان رضااند و تسلیم تیر قضا، نه اینان که خرقه ٔ ابرار پوشند و لقمه ٔ ادرار نوشند. (گلستان ). از ادراری که سال بسال از دیوان عزیز لایزال غزیراً میرسد. (جهانگشای جوینی ). و از خراج املاک که در ناحیت قومس بر ایشان منسوب بود سه هزار دینار ادرار فرمود. (جهانگشای جوینی ).
ادرار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ دار. سرای ها : و بناهای مساجد و انشای مدارس و رباطات و قناطرو ادرار و انظار و اوقاف بر علما و سادات و زهاد و ابرار. (تاریخ سیستان ).