اخشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اخشم . [ اَ ش َ ] (ع ص ) فراخ بینی . ◄ گنده بینی . آنکه بینی وی بوی گرفته باشد بعلتی . ◄ آنکه بوی بد شنود. ◄ آنکه قوه ٔ شامه ندارد. آنکه بوی و گند نشنود. (تاج المصادر). آنکه بوی نکشد از پیری . آنکه بوی نشنود. (مهذب الاسماء). آنکه بوی درنیابد. آنکه حاسه ٔ بویائی ندارد. آنکه بینی او بوی نداند. کسی که ادراک بوی خوش و بوی بد نکند. (غیاث از لطائف ). مؤنث : خَشْماء : ورنه پشک و مشک پیش اخشمی هر دو یکسانست چون نبود شمی . مولوی . که نفرساید نریزد هر خزان باد هر خرطوم اخشم دور از آن . مولوی . در گلستان آید اندر اخشمی کی شود مغزش ز ریحان خرمی . مولوی . مشک را حق بیهده خوش دم نکرد بهر شم کرد و پی اخشم نکرد. مولوی . ◄ بن بینی فرونشسته . (زوزنی ). همواربینی .