احماض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احماض . [ اِ ] (ع مص ) ترش مَزه گردانیدن . ترشانیدن . ◄ احماض ارض ؛ حمض ناک گردیدن زمین . ◄ احماض اِبل ؛ گیاه شور خوردن شتران . ◄ گیاه شور چرانیدن شتر. ◄ شور و ترش شدن . ◄ بازگردانیدن کسی را از کاری . (منتهی الارب ). ◄ مزاح کردن . خوشمزگی کردن . مزاح و خوش طبعی کردن .لطیفه گفتن : گاه گاه احماضی رفتی . (کلیله و دمنه ).