احماش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احماش . [ اِ ] (ع مص ) احماش قوم ؛ ورغلانیدن آنانرا. (منتهی الارب ). برافژولیدن . برانگیختن . تحریک کردن . ◄ احماش قِدر؛ هیزم بسیار نهادن دیگ را. (منتهی الارب ). ◄ احماش نار؛قوت دادن آتش را به هیمه . آتش نیک افروختن به هیمه .(زوزنی ). ◄ اِحماش کسی ؛ بخشم آوردن او را. (منتهی الارب ). بسیار بخشم آوردن او را. (زوزنی ).