احلاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احلاف . [ اِ ] (ع مص ) سوگند دادن .(تاج المصادر) (منتهی الارب ). ◄ احلاف غلام ؛تجاوز کردن او ایّام نزدیکی بلوغ را. ◄ اِحلاف حلفاء؛ رسیده گردیدن دوخ . ◄ مااَحلف لسانه ؛ چه تیز و فصیح است زبان او. (منتهی الارب ).
احلاف . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ حِلف و حلیف . هم عهدان . ◄ (اِخ ) احلاف در شعر زهیر، قبیله ٔاسد و غطفان باشد، لانّهم تحالفوا علی التناصر. (منتهی الارب ). ◄ قومی از ثقیف چه ثقیف شامل دوفرقه است : بنومالک و احلاف . (منتهی الارب ). فائتمرت ثقیف فیمن یُرسِلونه الی النبی صلَّی اﷲ علیه و سلَّم، حتی اجمعوا علی اَن یبعثُوا [ عَبْدَ یا لیل بن عمروبن عمیر و معه ] رَجُلین من الاحلاف و ثلاثة من بنی مالِک فبعثوا: عبد یا لیل، [ و معه ] الحکم بن عَمْروبن وهب بن مُعَتّب، و شُرَحْبیل بن غَیلان بن سَلمة و هما من الاَحلاف، رهَطِ عُروةبن مسعود. (امتاع الأسماع مقریزی جزء اول صص ٤٩٠ - ٤٩١). ◄ شش قبیله از قریش : عبدالدّار، کعب، جُمَح، سَهم، مخزوم، عَدی ّ. و آن بدانگاه بود که بنوعبد مناف از عبدالدّار حجابت و سقایت ستدن خواستند. ◄ اسد و زهره و تیم .