احتجاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) دلیل و برهان آوردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) دلیل و برهان آوردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احتجاج . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) حجت آوردن . (تاج المصادر) (زوزنی ). دلیل آوردن . ♦ احتجاج کردن ؛ حجت آوردن . استدلال کردن . اقامه ٔ دلیل . ۩ خصومت کردن . ◄ احتجاج بدلیل ؛ نزد بلغاء آن است که شاعر صفتی یا مقدمه ای ادّعائیّه ایراد کند، بعد آن را ببراهین عقلیّه یا دلائل نقلیّه ثابت کند : بنام ایزد که تو باغی وگر برهان کسی خواهد قدت سرواست و مویت مشک و زلفت سنبل و گل رخ . کذا فی جامعالصّنایع. (کشاف اصطلاحات الفنون ).