اتساق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اتساق . [اِت ْ ت ِ ] (ع مص ) راست و تمام شدن . تمام شدن : و چون در تجارب اتساقی حاصل آید وقت رحلت باشد.(کلیله ودمنه ). ◄ فراهم آمدن . ◄ ترتیب . ترتیب دادن . انتظام . انتظام یافتن . ◄ فاهم آمدن و تمام شدن . (تاج المصادر بیهقی ).