ابومحجن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابومحجن . [ اَ م ِ ج َ ] (اِخ ) نُصیب شاعر عرب . معروف به اسود مروانی عبد بنی کعب بن زمره .
ابومحجن . [ اَ م ِ ج َ ] (اِخ ) ثقفی . صحابی است . و در نام او خلاف است، بعضی مالک بن حبیب گفتند و برخی عبداﷲبن حبیب بن عمروبن عمیر و گروهی گفتند نام او کنیت اوست . آنگاه که جیش مسلمانان در سال هشتم هجرت بطائف شد او با سپاه مشرکین بود و بسنه ٔ نهم با همه ٔ قوم خود مسلمانی گرفت . او از رسول صلوات اﷲ علیه و سلم این حدیث شنوده و روایت کرده است : پس از خود بر امّت خویش از سه چیز بیم دارم، ایمان به احکام نجوم و تکذیب اختیار آدمی و ستم پیشوایان . ابومحجن بجاهلیت و هم در اسلام از ابطال و شجعان بشمار بود و شعر او بس دلنشین و بدیع است . لیکن بادین مسلمانی مولع بشرب خمر بود و بهیچ نکوهش و ردعی از انهماک در شراب بازنمی ایستاد چنانکه بشعر گفت : اذا مِت ّ فادفنّی الی جنب کرمة تروّی عظامی بعد موتی عروقها و لاتدفننّی بالفلاة فاننی اخاف ُ اذا ما مِت ّ اَن لااذوقها. و عمربن الخطاب در خلافت خویش هفت هشت کرّت بر وی حدّ خمرراند و بآخر از بسیاری ستیهندگی او در ادمان خمر درحراست حارسی بیکی جزیره نفی کرد و او در راه اندیشه ٔ کشتن نگاهبان خویش کرد و مرد قصد او دریافت و از وی بگریخت و نزد عمر شد و قصه بازگفت و ابومحجن از همان راه بسپاه سعدبن ابی وقاص پیوست و سعد در این وقت از دست عمر سپهسالار جیش بود بقادسیه . عمر بسعد نوشت تا ابومحجن را بازدارد و او بفرمان خلیفه ابومحجن رابند کرد. و بروز ناطف که ایرانیان جیش عرب را درپیچیدند ابومحجن از خیمه مینگریست و از اینکه بیاری مسلمانان رفتن نمیتوانست رنج می برد و ابیات زیرین بگفت : کفی حزنا ان ترتدی الخیل بالقنا و اترک مشدوداعلی ّ وثاقیا اذا قمت عنانی الحدید و غلقت مصارع دونی قد تصم المنادیا و قد کنت ذامال کثیر و اخوة فقد ترکونی واحدا لا اخا لیا و قد شف ّ جسمی اننی کل ّ شارق اعالج کبلا مصمتا قد برانیا فللّه درّی یوم اترک موثقا و یذهل عنی اثرتی و رجالیا حسبنا عن الحرب العوان و قد بدت و اعمال غیری یوم ذاک العوالیا فللّه عهد لااخیس بعهده لئن فرجت الاّ ازور الحوانیا. و بنزد اُم ّولدِ سعد کس فرستاد و درخواست تا فرمان کند که بند از وی برگیرند و اسب و سلاح دهند و گفت بجنگ شوم اگر شهادت یابم و اگر نه بازگردم و بدست خود بند بر پای نهم . و زن عهد او استوار داشت و بند از وی بگشادند سلاح بداد و او هم بر اسب سعد، بلقانام برنشست و نیزه برگرفت و بمیدان شد و جنگی درپیوست سخت مردانه و دل سپاه بازآورد و سپاه عرب اورا ندانستند و با خود گفتند ایدون این ملکی است که خدای جل شأنه فروفرستاده است یاری اسلام را. و سعد را بدین روز جراحتی بود که با آن بحرب نتوانستی شد و خالدبن عرفطه را بجای خویش بسپاهسالاری بیرون کرد و خود بر کوهکی از ریگ برشد، دور از حرب جای و فتور و سستی عرب و جلادت سپاه ایران و دررسیدن سواری مجهول و مردانگیهای او بدید و وی نیز بومحجن را ندانست و میاندیشید که جهش های اسب، بلقا را ماند و طعن ها چون طعن بومحجن باشد و لیکن این نتواند بودن چه بلقا به شکال و بومحجن به بند اندر است . شبانگاه چون دو لشکر باز جای شدند ابومحجن راست کردن پیمان را از پیش بخیمه ٔ محبس خود شتافت و سلاح بگشاد و بند بر پای نهاد و وعدتمام کرد و سعد نیز از ریگ بخیمه شد و زن از وی پرسید که امروز آسیای جنگ چون گشت و دست که را بود و سعد غلبه ٔ ایرانیان را بار نخست و پدید آمدن مردی ناشناس بر ابلقی و دلیریهای او و قوّت گرفتن مسلمانان باوی بیان کرد و بآخر گفت اگر نه بلقا در شکال و بومحجن در بند بود گفتمی اسب بلقاء و سوار بومحجن است ازبسیاری شباهت که در میان بود. زن گفت سوگند با خدای که همچنان است و پیام ابومحجن را بدو و سلاح و اسب خواستن و پیمان ببازگشت بستن و راست کردن پیمان همه سعد را قصه کرد و سعد بومحجن را بخواند و بندهایش بگشاد و به زبان بنواخت و گفت سوگند با خدای که دیگر بار ترا بشرب خمر ادب نکنیم . ابومحجن گفت سوگند با خدای که من نیز دیگر شراب نخورم . و این دو بیت بگفت : رأیت الخمر صالحة و فیها خصال تهلک الرجل الحلیما فلا واﷲ اشربها حیاتی ولا اشفی بها ابداً سقیما. و تا مرگ این عهد نگاه داشت . وفات او را به آذربایجان و گروهی بجرجان گفته اند و هیثم بن عدی از مردی روایت کرد که وی بآذربایجان یا گرگان قبر بومحجن بدید، سه بنه رز بروی روئیده و شاخها و برگها بر گور گسترده و خوشه ها فروهشته و بر سنگ نبشته : هذا قبر ابی محجن الثقفی . مرد گوید چون این گور و تاکها بدیدم از بیت بومحجن مرایاد آمد که گفت ((اذا مت فادفنی الی جنب کرمة...)) و در عجب شدم و از خدای تعالی آمرزش او خواستم . و هم ابومحجن راست : لاتسأل الناس عن مالی و کثرته و سائل الناس عن حزمی و عن خلقی القوم اعلم انی من سراتهم اذا تطیش ید الرعدیدة الفرق قد ارکب الهول مسدولاً عساکره و اکتم السر فیه ضربة العنق اعطی السنان غداة الروح حصته و حامل الرمح ارویه من العلق سیکثر المال یوماً بعد قلته و یکتسی العود بعدالیبس بالورق . و ابوالمحامد محمودبن عمر الجوهری الصائغ الهروی به قصیده ٔ نونیه ٔ خود در بیت ذیل نام بومحجن یاد کرده است و خود را بدو ماننده شمرده است : چو جنی زان نهان باشم که در فضلم چو ابن الجن چومحجن چفته زان باشم که درشعرم چوبوالمحجن .
ابومحجن . [ اَ م ِ ج َ ] (اِخ ) توبةبن نمربن حرملةبن تغلب بن ربیعة الحضرمی البسّی . تابعی است و از لیث و جز او روایت کند و عم ّ وی حرث بن حرملةبن تغلب از علی علیه السلام و از اورجأبن حیوة و عباس بن عتبةبن کلیب بن تغلب روایت کنند. و ابومحجن از بس ّ بطنی از حمیر و قاضی مصر بود.