آنگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آنگه . [ گ َه ْ ] (ق مرکب ) آنگاه . پس . سپس . بعد. بعد از آن : اکنون نواحی اسلام همه یاد کنیم و آنگه باقی نواحی کافران یاد کنیم . (حدودالعالم ). و اندر وی [ اندر نصیبین ] چشمه ها است بسیار و از آن چشمه ها پنج رود برخیزد و بیک جای گرد شود و آن را خابور خوانند و آنگه اندر فرات افتد. (حدودالعالم ). شاها هزار سال بعز اندرون بزی وآنگه هزار سال بملک اندرون ببال . عنصری . وز پشت فروگیرد و بر هم نهد انبار آنگه بیکی چرخشت اندر فکَنَدْشان . منوچهری . یک جزو مغنسیا بباید گرفت با یک جزو بُسد و یک جزو زنگار آنگاه هر سه را خرد بساید... آنگه یک من نرم آهن بیاورد.(نوروزنامه ). ◄ آن وقت . آن زمان . در آن حال . در آن هنگام : نکنی طاعت و آنگه که کنی سست و ضعیف راست گوئی که همه سخره و شاکار کنی . کسائی . بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان بایران زمین . فردوسی . نه بینی که عیسی ّ مریم چه گفت بدانگه که بگشاد راز نهفت ؟ فردوسی . که آیم بر افراز کُه ْ چون پلنگ نه دژ ماند آنگه نه کهسار و سنگ . فردوسی . چون شدم نیم مست و کالیوه باطل آنگه بنزد من حق بود. حصیری (خطیری ؟). ساخت آنگه یکی بیوگانی هم بر آئین و رسم یونانی . عنصری . چه سود از دزدی آنگه توبه کردن که نتوانی کمند انداخت بر کاخ . سعدی . ♦ زآنگه که ؛ از آن وقت که : زآنگه که تو را بر من مسکین نظر است آثارم ازآفتاب مشهورتر است . سعدی . ♦ هر آنگه ؛ هرزمان . هر وقت : هر آنگه که خوری می خوش آنگه است خاصه که گل و یاسمن دمید. رودکی . هر آنگه که روز تو اندرگذشت نهاده همی باد گردد بدشت . فردوسی . ♦ همانگه ؛ در همان وقت : همانگه ز دینار بردی هزار ز گنج جهاندیده ٔ نامدار. فردوسی . ۩ فوراً. فی الفور. درساعت : خشمش آمد و همانگه گفت ویک خواست کو را برکند از دیده کیک . رودکی . یکی گرز زد ترک را بر هباک کز اسب اندر آمد همانگه بخاک . فردوسی (از فرهنگ اسدی ).