آنگهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آنگهی . [ گ َ ] (ق مرکب ) آن زمان . آن وقت . در آن حال : بهرام، آنگهی که بخشم افتی بر گاه اورمزد دُرافشانی . دقیقی . کشیدندشان خسته و بسته زار بجان خواستند آنگهی زینهار. فردوسی . سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیرد آرامجوی . فردوسی . نبشت آنگهی پاسخ نامه باز به نزدیک فرزند گردنفراز. فردوسی . ◄ پس . سپس . بعد. بعد از آن : بخواند آنگهی زرگر دند را ز همسایگانان تنی چند را. ابوشکور. چو این کرده شد چاره ٔ آب ساخت ز دریا برآورد و هامون نواخت بجوی آنگهی آب را راه کرد به فرّ کئی رنج کوتاه کرد. فردوسی . بزال آنگهی گفت تندی مکن بر اندازه باید که رانی سخُن . فردوسی . بطوس آنگهی گفت کای هوشمند مر این گفته رابشنو و کار بند. فردوسی . قوم فرعون همه رادر تک دریا راند آنگهی غرقه کُنَدْشان و نگون گرداند. منوچهری . ترک بدی مقدمه ٔ فعل نیکی است کاوّل علاج واجب بیمار احتماست خود نفی باطل اوّل لفظ شهادت است کاوّل اعوذ وآنگهی الحمد و والضحی است . کمال اسماعیل . ♦ وانگهی ؛بعلاوه . از این گذشته .