آنک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آنک . (ضمیر + حرف ربط) مخفف آنکه : یک قحف خون بچه ٔ تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد هم گونه ٔ عقیق . عماره . با او بمراد دل زی ای دل از آنک ار دانی خواست کام، در کام رسی . (از قابوسنامه ). دشنام دهی بازدهندت ز پی آنک دشنام مَثَل چون درم دیرمدار است . ناصرخسرو. بنده کردش بطبع از پی آنک شیفته بر نگار منثور است . مسعودسعد. کی دیده و رخ چون زرو چون سیم کند آنک لفظی چوگهر هستش اگر سیم و زری نیست . سنائی . با دوستان خورآنچه ترا هست پیش از آنک بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند. ادیب صابر.
آنک . [ ن َ ] (صوت، ق ) کلمه ای است برای اشاره ٔ به دور، اعم از مکان یا زمان . مقابل اینک که برای اشاره ٔ نزدیک است : آنک بنگر ز روی او یکسر کآرام نماندش گه زادن . مسعودسعد. گر دند خواهی اینک، ور تو ملک خوهی آنک علأدین ملک عنبرین کمند. سوزنی . چو هر دانشی کآنک اندوختند نخستین ورق زو درآموختند. نظامی . خلاف رای سلطان رای جستن بخون خویش باشد دست شستن اگر خود روز را گوید شب است این بباید گفت آنک ماه و پروین . سعدی .
آنک . [ ن َ ] (اِ) آبله که بر اندام برآید.