آنچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آنچه . [ چ ِ ] (ضمیر + حرف ربط) آن چیز که . هر چیز که . هرچه . هرچه را که . تمام چیزها که . آن چیز را که . هر چیز که از : رو بخور و هم بده که گشت پشیمان هرکه نخورد و نداد از آنچه بیلفخت . رودکی . جدا کرد گاو و خر و گوسفند بورز آورید آنچه بد سودمند. فردوسی . بدیشان بگفت آنچه بایست گفت همان نیز با مریم اندر نهفت . فردوسی . بگنج اندرون آنچه بد نامدار گزیدند زربفت چینی هزار. فردوسی . ورا سام یل گفت برگرد و رو بگو آنچه دیدی بمهراب گَو. فردوسی . بدو گفت رو آنچه داری بیار خورش نیز با بَرْسَم آید بکار. فردوسی . بگفت آنچه بشنید از آن مهتران بدان نامداران و گندآوران . فردوسی . ز شطرنج بازی ّ و از رنج رای بگفت آنچه آمد همه رهنمای . فردوسی . همی تاخت تا پیش خاقان رسید یکایک بگفت آنچه دید و شنید. فردوسی . آنچه بودم بخانه خم و کنور وآنچه از گونه گون قماش و خنور. طیان . آنچه خواهی که نَدْرَویش مکار وآنچه خواهی که نشنویش مگوی . ناصرخسرو. شنیدم آنچه بیان کردی لیکن بعقل خود رجوع کن . (کلیله و دمنه ). شاخ رَز...بر آنچه نزدیکتر باشد درآویزد. (کلیله و دمنه ). آنچه در دهن داشت بباد داد. (کلیله و دمنه ). و اجتهاد تو در کارها و رأی آنچه در امکان آید علماء و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. (کلیله و دمنه ). روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت حسن تو دارد ز ملک آن که سلیمان نداشت . خاقانی . آنچه آبست است شب جز آن نزاد حیله ها و مکرها باد است باد. مولوی . آنچه گندم کاشتندش آنچه جو چشم او آنجاست روز و شب گرو. مولوی . آنچه آن خر دید از رنج و عذاب مرغ خاکی بیند اندر سیل آب . مولوی . آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل مستمند. سعدی . آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری . ؟