آل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آل . (ص ) سرخ . احمر : دو لب چو نار کفیده چو برگ سوسن زرد دو رخ چو نار شکفته چو برگ لاله ٔ آل . فرخی . از تازه گل و لاله که در باغ بخندد در باغ نکوتر نگری چشم شود آل . فرخی . میرُست ز دشت خاوران لاله ٔ آل چون دانه ٔ اشک عاشقان در مه و سال . ابوسعید ابوالخیر. تا بود بی زخم روی چرخ سیمابی کبود همچو لعل از خون دل رخسار خصمت آل باد. سیف اسفرنگ . صد شام در فراق سطرلاب آفتاب از خون دیده دامن افلاک آل کرد. شمس طبسی . نه باده یابی روشن نه رنگ ساقی لعل نه چشمه بینی صافی نه چهره بینی آل . طالب . در اطلس آل گرم و سرکش ابراهیمی میان آتش . قاسم گونابادی . و آل در کلمه ٔ آلگونه و آلغونه به همین معنی است . ◄ سرخ نیمرنگ در تداول زنان . ♦ خون آل ؛ خون نیمرنگ . خونی رنگ باخته : رحمی بشیشه خانه ٔ دلهای خلق کن از می مکن دوآتشه این رنگ آل را. صائب . ♦ لاله ٔ آل ؛ قسمی لاله که رنگ سرخ دارد. ◄ خندان بلغت خوارزمیان . ◄ (اِ) نام درختی که از بیخ آن رنگی سرخ گیرند و جامه بدان سرخ کنند، و نیز در طب بکار است . و شاید آلائی یا وسمه ٔ اَلائی در بیت ذیل همین کلمه باشد : تا بوی دهدیاسمن و چنبی و سنبل تا رنگ دهد وسمه ٔ رومی ّ و الائی . منوچهری . ◄ مُهر و نگین پادشاهان بترکی (از برهان )، و ظاهراً این درست نیست و از کلمه ٔ آل تمغا (از آل یعنی سرخ + تمغا به معنی مُهر) در مقابل قره تمغا (از قره یعنی سیاه + تمغا به معنی مُهر) گمان برده اند که آل به معنی مُهر است و در بیت ذیل نزاری نیز آل مخفف آل تمغاست و بمعنی مُهر مطلق نیست : ز بیم خاتم القاب تو نهادستند بحکم یرلیغ از آل ایلخان یاقوت . نزاری .
آل . (پسوند) َال . چنانکه آله (َاله ) در آخر بعض کلمات، گاه ادات نسبت باشدو گاه افاده ٔ معنی تشبیه کند، مانند انگشتال به معنی چون انگشت، یعنی لوت . عور. بی سازوبرگ : ز خانمان وقرابت بغربت افتادم بماندم اینجا بی سازوبرگ و انگشتال . ابوالعباس . و امروزنیز در تداول عوام تشبیهی مبتذل هست و گویند مثل انگشت لیشته (لیسیده ) به همین معنی . و اینکه در فرهنگ منسوب به اسدی به کلمه ٔ انگشتال معنی بیمارناک داده اند، ظاهراً درست نیست . و تیغال در شکر تیغال مرکب از تیغ به معنی خار و آل ادات نسبت . و چنگال از چنگ و آل . و خشکال از خشک و آل، برگها و شاخهای خرد خشک از درختی زنده و سبز. و خنگال از خنگ، به معنی سپید و روشن و آل . و درغال، از درغ بمعنی سد و بند، و آل که جمعاً به معنی سد و بند بسته و استوارکرده است : ای شاه نبی سیرت ایمان بتو محکم ای میرعلی حکمت عالم بتو درغال . رودکی . و دنبال از دنب و آل . و کاخال از کاخ و آل، بمعنی اثاث کاخ از فُروش و اوانی و کرسیها و جز آن . و کشال از کش، پیوندگاه سر ران بیک سوی زیرین شکم از پیش روی و آل ِ ادات نسبت به معنی نواحی و حوالی کش . و کنغال و کنگال و کنغالگی و کنگالگی، از کنگ و آل . و کوپال از کوب و کوپ به معنی ضرب و زخم وآل ِ نسبت . و کوتوال از کوت قلعه و آل ادات نسبت . و کونال در اصطلاح بنایان، بن یا سر دیوار یعنی آن جزء از دیوار که بزمین یا سقف پیوندد. و گریال از گری به معنی مطلق پیمانه و آل ادات نسبت، به معنی ساعت آبی : دانی چراست ناله ٔ گریال هر دمی یعنی که این سرای مقام درنگ نیست . ؟ و گوال از گو به معنی بزرگ یا سرگین و آل، ادات نسبت . و گوگال از گوه به معنی عَذِره و آل نسبت . اصل کلمه ٔ جعل عربی . و مرکب بودن کلمات ذیل نیز با آل بعید نمی نماید: پشکال از پشک به معنی شب نم و آل برسات، یعنی موسم بارانهای ممتد هند. و پشه غال از پشه یا پشک و آل . و پوچال و پوشال و پوکال ازپوچ و پوش و پوک، به معنی تهی و بی مغز، و آل . و پیخال از پیخ و آل . و تروال و جنجال و جوال و چال و غنجال و کلال (شاید از کله و آل ) و همال (احتمالاً از هم و آل، مانند هماور از هم و آورد، و همانند از هم و مانند). و البته آنچه در معنی آل و کلمات مختومه ٔ بدان گفته شد از حدّ حدسی ساده تجاوز نمیکند لیکن از مجموع شواهد مذکوره و نظایر آن و نیز آمدن آل به همین معانی در بعض زبانهای دیگر آریائی در صحت قسمتی از این دعاوی ظنی قریب بیقین حاصل می آید . و آل در کلمات کاخال و آل عطاری و آل و اوضاع ظاهراً به معنی ادوات و آلات باشد.
آل . (اِخ ) نام قلعه ای بخراسان : شنیدم از این مرزها هرچه گفت بلندی ّ و پستی ّ و راز نهفت چو آل و چو فخروم و چون دشت گل بخوبی نمود آنچه بودش بدل . فردوسی .