آدمیزاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آدمیزاد. [ دَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) زاده ٔ آدم . انسان . مردم . بشر: یکی را شنیدم از پیران که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمیزاد بروزی است اگر... (گلستان ). که هامون و دریا و کوه و فلک پری وآدمیزاد و دیو و ملک همه هرچه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند. سعدی . ♦ امثال : آدمیزاد اگر بی ادب است آدم نیست . آدمیزاد تخم مرگ است ؛هیچ آدمی را از مرگ گزیری نباشد. آدمیزاد شیر خام خورده است ؛ هر خطائی از انسان سر تواند زدن . از سستی آدمیزاد گرگ آدمیخوار پیدا شود ؛ اگر قبول ظلم نکنند ظلم از میان برخیزد. (که ) باشد دزد طبع آدمیزاد؛ آدمی بمعاشرت بدان بدی آموزد.