آبکش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبکش . [ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب، اِمرکب ) سقاء. کشنده ٔ آب از چاه . مستخلف : بدین چاه در آب سرداست و خوش بفرمای تا من بُوَم آبکش . فردوسی . برهنه سر و پای و دوش آبکش پدر شادمان روز و شب خفته خوش . فردوسی . هم از پیش آن کس که با بوی خوش همی رفت با مشک صد آبکش . فردوسی . سقائی است این لنبک آبکش بخوبی ّ گفتار وکردار خوش . فردوسی . به آزادگی لنبک آبکش جوانمرد و با خوان و گفتار خوش . فردوسی . من از بیم آن نامور شهریار چنین آبکش گشتم و پیشکار. فردوسی . غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده ٔ نازنین مشت زن . سعدی . ◄ ظرفی مسین یا چوبین با سوراخ بسیار که آب برنج جوشانیده را با آن گیرند. چلوصافی . چلوپالا. سماق پالا. پالاوَن . ترشی پالا. پالاوان . ♦ مثل آبکش ؛ یعنی بسیارسوراخ، و بیشتر این تشبیه را در سقفی که آب از آن فروچکد آرند. ◄ در اصطلاح مُقنیان آن طبقه ای از زمین سست که فرودِ زمین دِج و رست باشد و در چاه و کاریز کندن چون بدانجا رسند عادةً بیش حفر نکنند. ◄ عِرْق و رگ برگها. «لوله هائی در گیاه که دارای سوراخهای ذره بینی بسیار و در میان آنها صفحه هائی مانند غربال است ». (فرهنگستان طبی ) : گر گوش تو آهنگ شناس است در این باغ هر آبکش برگ گلی رشته ٔ سازی است . صالح یزدی . ◄ طعامی که تشنگی آرد.