سقا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقا. [ س َق ْ قا ] (ع ص ) سقاء. رجوع بدان کلمه شود. ♦ مرغ سقا ؛ سریچه . (فرهنگ اسدی ) : و مرغانی که سقا خوانند پیوسته بر آن درختها نشینند. (تاریخ طبرستان ). ◄ آبکش . آنکه شغل او آب دادن یا آب فروختن به تشنگان است . آب فروش : سقائی است این لنبک آبکش بخوبی گفتار و کردار خوش . فردوسی . بدان سقّا که خود خشک است کامش گهی بگری و گه بفسوس وبرخند. ناصرخسرو. بر لب بحر کفش خورشیدوار قربه ٔ زرین و سقا دیده ام . خاقانی . چو سقّا آب چشمه بیش ریزد ز چشمه کآب خیزد بیش خیزد. نظامی . تا بیابی بهر لشکر آب را در سفر سقّا شوی اصحاب را. مولوی . گداطبع اگر در تموز آب حیوان به دستت دهد جور سقّا نیرزد. سعدی .