یگانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یَ نِ) (ص مر.) فرد، تنها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یَ نِ) (ص مر.) فرد، تنها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یگانه . [ ی َ / ی ِ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) واحد. فرد. یکتا. ◄ بی نظیر. ممتاز. بی مانند : بود مرا خانه ٔ نخست و دوم خوب نیست سوم خانه خوب گرچه یگانه است . خاقانی . - یگانه ٔ روزگار (روی زمین ) ؛ بی نظیر. بی همتا. که در جهان مانند ندارد : این مرد در همه ٔ انواع هنر یگانه ٔ روزگار بود خصوص در مجلس ذکر و فصاحت . (تاریخ بیهقی ). امیر گفت دریغ احمد یگانه ٔ روزگار بود. (تاریخ بیهقی ). این امیر ناصر درجمله ٔ خصال بی قرین بود و یگانه ٔ روی زمین . (تاریخ بیهقی ). - یگانه کردن ؛ یکتا و بی نظیر کردن : نیک و بد وجود و عدم جمله پاک برد جان را یگانه کرد که تنها دراوفتاد. عطار. ◄ صمیمی . یکرنگ . یک رو. مخلص . بااخلاص : گر دهر دوروی و بخت ده رنگ است باری دل تو یگانه بایستی . خاقانی . یا لاف رستمش نزنید ای یگانگان یا بیژن دوم را از چه برآورید. خاقانی . نُه فلک در ثنای او بگریخت که فلک بنده ٔ یگانه ٔ اوست . خاقانی .
فرهنگ طیفی واژهدان
یکتا، یکه یک، احد واحد، فرید، مفرد، منفرد، یکی، منحصر، انفرادی، یکقطبی، مستقل منحصربه فرد، بیمانند، بیتا، بیهمتا، استثنایی، برجسته، بینظیر، برگزیده، سرآمد، تک، لنگه، تکی، تنها یکهتاز، مطلق، جهانشمول ویژه، خاص یکپارچه، چگال وحید یکی، یکدانه تکتک، جداجدا، یکییکی، جداگانه مجرد نادر هرکدام
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه