یکایک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. ~.) (ق.) یک یک، یکی پس از دیگری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. ~.) (ق.) یک یک، یکی پس از دیگری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکایک . [ ی َ ی َ / ی ِ ی ِ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) یک یک . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (برهان ). یکان یکان . (آنندراج ) (برهان ). فردفرد. فرداً فرد. جداجدا. یک به یک . این کلمه اکنون اسم جمع و به منزله ٔ جمع گفته می شود ولی سابقاً مثل مفرد تلقی می شده و ضمیر مفرد به آن ارجاع می گردیده است . مثال آن این بیت از ویس و رامین است : یکایک را به دیوان برد و بنواخت بدادش تخم و گاو و کار او ساخت . (از یادداشت مؤلف ). ◄ هرکدام . هریک . هریکی : نشستند هر دو پراندیشگان شده تیره روز جفاپیشگان زن و مرد و کودک سراسر مه اند یکایک همه کدخدای ده اند. فردوسی . در خون من شده ست یکایک دو چشم تو لبهای تو میان من و چشم داور است . سیدحسن غزنوی . هست یکایک همه بر جای خویش روز پسین جمله بیارند پیش . نظامی . ◄ یک به یک . یکی بعد دیگری . یکی پس از دیگری . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). پیاپی . پشت سرهم : یکایک خروشیدن آمد به دشت همی اسب بر اسب برمی گذشت . فردوسی . یکایک به نوبت همی بگذریم سزد گر جهان را به بد نسپریم . فردوسی . بزرگان و نیک اختران را بخواند یکایک بر آن کرسی زر نشاند. فردوسی . ز گودرز وز مهتران سپاه ز هرکس یکایک بپرسید شاه . فردوسی . گرگ یکایک توان گرفت شبان را صبر همی باید آن فلان و فلان را. منوچهری . باز لگدکوبشان کنند همیدون پوست کنند ز تن یکایک بیرون . منوچهری . این کارهای من که گره در گره شدست بگشادمی یکایک اگر چیره دستمی . خاقانی . یکایک درختانش از میوه پر همه میوه بیجاده و لعل و دُر. نظامی . یکایک ورقهای ما زین درخت به زیر اوفتد چون وزد باد سخت . نظامی . همان نسبت آدمی با دده بر آن رودها شد یکایک زده . نظامی . ◄ تنهاتنها. جداجدا : هر اندامش ایزد یکایک ستود هنرهاش را بر هنر برفزود. اسدی . ◄ کلاً. همه . به جزء. بالتمام . جزٔبه جزء. به دقت . (یادداشت مؤلف ) : یکایک به سالار لشکر بگفت ز آرام وز خواب و جای نهفت . فردوسی . پیامت شنیدم تو پاسخ شنو یکایک بگیر و به زودی برو. فردوسی . سخنهای دستان یکایک بخواند بپژمرد بر جای و خیره بماند. فردوسی . دبیر آن زمان پند و فرمان شاه یکایک همی خواند پیش سپاه . فردوسی . از آن علم کآسان نیاید به دست یکایک خبر دادش از هرچه هست . نظامی . فرستادن که تا او را بجویند یکایک حال ما با وی بگویند. نظامی . یکایک هرچه می دانم سر و پای بگویم با تو گر خالی بود جای . نظامی . روزی که زیر خاک تن ما نهان شود وآنها که کرده ایم یکایک عیان شود. سعدی . ◄ همه . همگی . کلیه ٔ افراد. (یادداشت مؤلف ) : یکایک به نزد فریدون شویم بدان سایه ٔ مهر او بغنویم . فردوسی . یکایک همی خواندند آفرین ابر شاه ایران و سالار چین . فردوسی . یکایک بر آن رایشان شد درست کز آن رویشان چاره بایست جست . فردوسی . دل ما یکایک به فرمان توست همان جان ما زیر پیمان توست . فردوسی . شکرش همی کنند یکایک به روز و شب پیر و جوان توانگر و درویش و مرد و زن . فرخی . چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر سبز بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر. منوچهری . یکایک پراکنده در کوه و غار زبان چون درخت و دهان چون دهار. اسدی . شیر دادار جهان بود پدرْشان نشگفت گر از ایشان برمد آنکه یکایک حمرند. ناصرخسرو. یکایک مهر بر شیرین نهادند بدان شیرین زبان اقرار دادند. نظامی . یکایک در نشاط و ناز رفتند به استقبال شیرین باز رفتند. نظامی . بروزن دو نوبت برآرای خوان سران سپه را یکایک بخوان . نظامی . ◄ فوراً. فی الفور. علی الفور. بی درنگ . آناً. درحال . فی الحال . اندرزمان . به شتاب . بی فوت وقت . (یادداشت مؤلف ) : یکایک چو از جنگ برگاشت روی پی اندر گرفتم رسیدم بدوی . فردوسی . یکایک بیامد خجسته سروش به سان پری پلنگینه پوش . فردوسی . یکایک به مرد گرانمایه گفت که خورشید را چون توانی نهفت . فردوسی . یکایک بیاراست با دیو جنگ نبد جنگشان را فراوان درنگ . فردوسی . همه نامداران پرخاشجوی یکایک بدو درنهادند روی . فردوسی . ◄ همانگاه . در آن وقت . همان وقت . (از یادداشت مؤلف ) : یکایک چو نزدیک خسرو رسید بر او آفرین کرد کاو را بدید. فردوسی . چو نزدیکی گرگساران رسید یکایک ز دورش سپهبد بدید. فردوسی . یکایک چو گویی که گسترد مهر نخواهد نمودن به بد نیز چهر... فردوسی . ◄ تک و تنها. تنها. مفرد. بی کسی دیگر. (یادداشت مؤلف ) : چون درد زه گرفت کسی را خبر نداد. نیم شبی یکایک موسی را زاد. پنهان کرد بچه را، پیش کسی پیدا نیاورد. (از تفسیر مجهول المؤلف قرن هفتم هجری ). ◄ ناگهان . (برهان ) (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). غافلی . (برهان ). غفلةً. علی الغفلة. (ناظم الاطباء). در شاهنامه غالباً به معنی یک باره و دفعةً و ناگهان است . (لغت شاهنامه ). ناگاهان . ناآگاهان . دفعةً. غفلةً. فجئةً. به شتاب .(از یادداشت مؤلف ) : سر تازیان پیرسر نامجوی شب آمد سوی باغ بنهاد روی چو آمد به نزدیک آن ژرف چاه یکایک نگون شد سر بخت شاه . فردوسی . ز کرسی به خشم اندرآورد پای همی گفت و برجست هزمان ز جای یکایک برآمد ز جای نشست گرفت آن گران کرسی زر به دست بزد بر سر خسرو نامدار... فردوسی . در آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نبشتند برنا و پیر هم آنگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه . فردوسی . یکایک از او بخت برگشته شد به دست یکی بنده بر کشته شد. فردوسی . گه یکایک به طبع بربندی از پی رزم همچو نیزه کمر. مسعودسعد. ◄ دو برابر. بالمضاعف . (یادداشت مؤلف ) : چو نامه به نزدیک خسرو رسید رخش گشت از آن نامه چون شنبلید پس آگاهی آمد ز میخ درم یکایک بر آن غم بیفزود غم . فردوسی . - یکایک شدن ؛ دو برابر شدن . یکی با دیگری ضم شدن . مضاعف شدن . - یکایک شدن متاع ؛ گران ارز شدن متاع . (از آنندراج ) : در سر زلفش دو بالا می شود سودای دل این متاع کم بها اینجا یکایک می شود. خالص (از آنندراج ). ◄ هیچ : چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ یکایک ندادش زمانی درنگ به اره مر اورا به دو نیم کرد جهان را از او پاک بی بیم کرد. فردوسی . خروشی برآمد ز آتشکده که بر تخت اگر شاه باشد دده یکایک ز فرمان او نگذریم همه پیر و برناش فرمان بریم . فردوسی . که ای فر گیتی یکی لخت نیز یکایک نبایست آمد هنیز. فردوسی .