یک کلمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ لِ مِ) [ فا - ع. ] (ق مر.) متحد، یک سخن، یک زبان، متحدالقول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ لِ مِ) [ فا - ع. ] (ق مر.) متحد، یک سخن، یک زبان، متحدالقول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک کلمه . [ ی َ / ی ِ ک َ ل ِ / ل َ م َ / م ِ ] (ص مرکب ) متفق . (یادداشت مؤلف ). هم سخن . هم قول . هم عقیده : اصحاب به یک کلمه از حضرت خواجه درخواست کردند که او به غایت بد کرد. (انیس الطالبین ص ١٧٢). - یک کلمه شدن ؛ همدل و همزبان گشتن . متفق القول شدن : همه یک کلمه شدند و گفتند راست می گویی . (کلیله و دمنه ). با برادرش قطب جهان و ابن عمش قوام الملک به خذلان بایدو نصره ٔ غازان یک کلمه شدند. (تاریخ غازانی ص ٨٧).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی