یک چند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. چَ) (ق.) مدتی، روزگاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. چَ) (ق.) مدتی، روزگاری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک چند. [ ی َ / ی ِ چ َ ] (ق مرکب ) روزگاری . زمانی . چندگاهی . مدتی . زمانی نامعلوم . (یادداشت مؤلف ). کنایه است از ایام معدود. (آنندراج ) : زاغ سیه بودم یک چند نون باز [ چنان ] عکه شدستم دورنگ . منجیک . چو یک چند بگذشت شد او [ سیاوش ] بلند به نخجیر شیر آوریدی به بند. فردوسی . بیاسای یک چند و بر بد مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش . فردوسی . چو یک چند زین داستانها براند بنه برنهادو سپه برنشاند. فردوسی . ای شهریارعالم یک چند صید کردی یک چندگاه باید اکنون که می گساری . منوچهری . یک چند به اقبال تو ای شاه جوان بخت گرد ستم از چهره ٔ ایام ستردم . برهانی . سوراخ شده ست سد یأجوج یک چند حذر کن ای برادر. ناصرخسرو. وز رنج روزگار چو جانم تباه گشت یک چند با ثنا به در پادشاشدم . ناصرخسرو. یک چند به زرق شعر گفتی بر شَعر سیاه و چشم ازرق . ناصرخسرو. تا کی تو به تن برخوری از نعمت دنیا یک چند به جان از نعم دانش برخور. ناصرخسرو. یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم . (منسوب به خیام ). نبرد افروختی یک چند بزم آرای یک چندی که گاهی نوبت تیغاست و گاهی نوبت ساغر. مسعودسعد. چون یک چند بگذشت نفس بدان مایل گشت . (کلیله و دمنه ). ستد و داد تو یک چند بود جان پدر ستد وداد کن امروز به تیزی بازار. سوزنی . یک چند چون سلیمان ماهی گرفت و اکنون چون موسی از شبانی گشتش بره مسخر. خاقانی . از آن رفتن برآسودند یک چند دل شیرین فرومانده در آن بند. نظامی . یک چند به خیره عمر بگذشت من بعد بر آن سرم که چندی ... سعدی . سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت . سعدی . کسی قیمت تندرستی شناخت که یک چند بیچاره در تب گداخت . سعدی . از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم . حافظ (از آنندراج ). ای شوق در افشای غمم این چه شتاب است گو راز من غمزده یک چند نهان باش . عرفی (از آنندراج ). ◄ چندی و چیزی اندک . (ناظم الاطباء). چندی . قدری . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی