یک نهاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک نهاد. [ ی َ / ی ِ ن ِ / ن َ ] (ص مرکب ) یک منش . بر یک سیرت و طبع. یک دل . متفق القرار. متفق الرأی . (یادداشت مؤلف ). - یک دل و یک نهاد ؛ متفق الرأی . همدل و همزبان . صمیمی . متحد : بیعت عام کردند امیر باجعفر را [ امیر جعفر احمدبن محمدبن خلف بن اللیث را ] و کار بر او قرار گرفت و سپاه جمع شد از موالی و سرهنگان و آزادگان و سیستان همه یک دل و یک نهاد و تشویش از میانه برخاست . (تاریخ سیستان ). و رجوع به همین ترکیب در ذیل یک دل شود. - ◄ یک روی . بی ریا : سرشت تن از چار گوهر بود که با مرد هر چار درخور بود یکی پرهنر مرد با شرم و داد دگر کو بود یک دل و یک نهاد. فردوسی . کتایون بدانست کو را نژاد ز شاهی بود یک دل و یک نهاد. فردوسی . - یک نهاد بودن ؛ یکسان بودن . یک طرز و یک طور بودن .ثابت بودن : چون نیست حال ایشان یکسان و یک نهاد گاهی به سوی مغرب و گاهی به خاورند. ناصرخسرو. - ◄ یک روی و یک دل بودن : به فکر و قول و زبان یک نهاد باش و مباش به دل خلاف زبان چون پشیز زراندود. ناصرخسرو. ◄ یک نوع . یک طرز. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی