یک لخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. لَ) (ص مر.)<BR>۱- یکپارچه، یکدست.<BR>۲- آن که همیشه بر یک وضع و حالت باشد و تغییر نکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. لَ) (ص مر.) ۱- یکپارچه، یکدست. ۲- آن که همیشه بر یک وضع و حالت باشد و تغییر نکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک لخت . [ ی َ / ی ِ ل َ ] (ص مرکب ) یک دست و یکسان . (آنندراج ). ◄ یک تخته . یک پارچه . یک پاره . (یادداشت مؤلف ). متصل و به هم پیوسته : آن آسمان ها یک لخت بود. حق تعالی به قدرت کامله ٔ خودهفت طبق کرد که ذره ای از یکدیگر زیاد و کم نبود. (قصص الانبیاء ص ١٣). پس خدای تعالی ریگ را بیافرید و باد را فرمان داد تا آن همه یک لخت شد پس آفتاب را فرمان داد تا درتافت و آن را سنگ گردانید. (قصص الانبیاء). از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب او مهره یک لخت نیست . سعدی (بوستان ). - در یک لخت ؛ صاحب یک مصراع . (یادداشت مؤلف ). یک لت . یک لته . یک لتی . یک مصراعی . یک لنگه ای . ◄ کفشی که دارای یک پارچه چرم باشد. (ناظم الاطباء). ◄ آنکه از وضعی که داشته باشد هرگز برنگردد. (از آنندراج ). یک رنگ . یک رو : یک لختم و در کوی دورنگیم وطن نیست . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). ◄ انعطاف ناپذیر. که از چیزی متأثر نشود : سخن شنو نبود آدمی که یک لخت است حکایتی است که دیوار گوش می دارد. اسماعیل ایما (از آنندراج ). ◄ یک رو. رک . رک گو. (یادداشت مؤلف ) : گفت زندگانی خداوند دراز باد. من ترکی ام یک لخت و راستگویم .این لشکر را چنانکه من دیدم کار نخواهند کرد. (تاریخ بیهقی ). ◄ خالص . محض . ساده . بَحت . قُح ّ. صِرف . (یادداشت مؤلف ) : این زمان این احمق یک لخت را آن نماید که زمان بدبخت را. مولوی . ◄ کسی که زمام اختیار کارها در ید وی باشد. ◄ پادشاه تواناتر از دیگر پادشاهان . (ناظم الاطباء). ◄ (ق مرکب ) لختی . لحظه ای . قدری . کمی : اگر شاه بیند به من بخشدش مگر بخت یک لخت بدرخشدش . فردوسی . ◄ یک بارگی . یک دفعه . ◄ مجموعاً. ◄ قطعه قطعه . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی